ری ...   

سالها راه پیمودم بسوی قله ،

 صدای باد در اطرافم جاری می شد.

 سالها راه پیمودم بسوی نور،

 بسوی پرتوهای نوری در دوردست

 صدای باد پیوسته در اطرافم بیشتر می شد

 ری..

. ناگهان ایستادم

 بسوی باد برگشتم

 و با "ری را" که از سکوتی دیرین پا گرفته بود

روان شدم.

ش.فریاد

زمستان ۸۵

لینک
یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - شهرام فریاد

   رايا   

رایا

هر سال ، مادربزرگ سال را تحویل می کرد. یکی از سبزه هایی را که خودش ریخته بود بر می داشت و از خانه بیرون می رفت. بعد زنگ در به صدا در می امد ، مادر در را باز می کرد و ....

مادربزرگ عید خانه ما بود. با ورود او سال ، تحویل می شد. دور سبزهای مادربزرگ ، روبان قرمز پیچیده شده بود. بعد نوبت عیدی های پدر و مادر بود.

روی میز هفت سین ما سبزه  مادربزرگ  بیش از همه به چشم می امد. در کنار ان سیب، سنبل ، سماق ،  سمنو، سکه و یک روبان سفید می گذاشت :

" -  سفیدی برای پاکی دلها و سفید بختی ادمها!"

اماسفره هفت سین رایا با بقیه فرق می کرد. چیزهایی در سفره رایا بود که تا به ان روز در هیچ سفره هفت سینی ندیده بودم.

در نگاه اول هیچ شباهتی به یک هفت سین نداشت. اما سبزه کنار میز با روبان سرخ دور ان مرا به یاد سبزه مادربزرگ می انداخت. سیب روی میز هم قرمز قرمز بود.

یادم نمی امد سیب سفره ما چه رنگی بود

" – ولی این سفره که فقط دو سین داره ! "

خنده رایا را در ان لحظه هیچوقت از یاد نمی برم. انگار همین دیروز بود یا همین الان، و او دارد به من می خندد.

" –  سلااااام ... عیدت مبارک... "

" – ببخشید ، سلام عید شما هم مبارک رایا ! پس هفت سین ت کو ؟ "

به میز اشاره کرد و گفت :

" – ایناها! "

" – مگه می خوای مسافرت بری؟ "

یک نقاشی قاب شده روی میز دیده می شد، در کنار قاب یک دسته گل سرخ در یک گلدان شیشه ای قرار داشت.

حافظ سفره رایا با حافظ بقیه سفره ها تفاوت داشت.

پنجره رایا باز هم باز بود.

رایا لباس سیاه بلندی به تن کرده بود. موهای بلندش تا روی شانه هایش می رسید.

چقدر رایا زیبا شده بود

چقدر رایا را دوست داشتم.

دستم را گرفت و بطرف اتاق رفتیم. هدیه عید من یک بسته صورتی بود.

مرا بوسید و به چشمهایم نگاه کرد.

هیچگاه توان نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم.

با وسواسی که خاص رایا بود بسته را باز کردم. یک کتاب داستان بود با جلد سفید، تصویر یک مرد با موهای مجعد و ریشهای نسبتا بلند ، کیسه ای هم روی دوشش بود.

هدیه هر سال رایا با سال قبل فرق می کرد. عید گذشته یک نوار قصه به من هدیه داده بود.

رایا همیشه متفاوت بود، کارهایش ، رفتارش ، حرف زدنش ، لباس پوشیدنش ، نگاهش ، فقط موهایش در بیشتر مواقع بلند بود.

بین پدر و رایا به کندی کلماتی ردوبدل می شد. هرگاه لب به سخن باز می کردند طنین صدایشان سکوت اتاق را اشفته می کرد. به ندرت که چشمهایشان به هم می افتاد حرف هایشان هم قطع می شد.

بغض گلوی پدر را گرفته بود و چشمان رایا خیس شده بود.

رایا بلند می خندید و از من می خواست که صدای موسیقی را بلندتر کنم.

می خواستم بگویم :

" -  دیگه از این بلندتر نمی شه ! "

موسیقی خانه رایا با بقیه موسیقی ها تفاوت داشت.

صدای رایا با بقیه صداها تفاوت داشت.

شب کنار پدر نشسته بودم. می خواستم داستان کتاب را برایش تعریف کنم.

پدر سیگاری روشن کرده بود . سیگار پدر شبیه سیگاری بود که روی میز رایا قرار داشت.

با فاصله به سیگار پک می زد.

" پدر با سیگار کشیدن من مخالف است."

گهگاه که چشمانش خیس می شد، فورا  سیگار را به لب می گرفت. احساس خوبی نداشتم.

تا ان روز گریه پدر را ندیده بودم.

" – مگر مردها هم گریه می کنند! "

پدر یکبار هم برای من گریسته بود و مادر با همه اشوبی که در دلش بود به او دلداری داده بود.

***

افتاب تابستان مستقیم به چشمهایم می خورد. از خواب بیدار شدم.

پدر باز هم در خانه نبود. مادر پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد. هر چقدر سعی کردم نفهمیدم به کجا نگاه می کند.

نگاه مادر چقدر دور بود.

سکوت گوشخراشی در خانه شنیده می شد.

مادر از صبح با من حرفی نزده بود. توان پرسیدن سوال از او را نداشتم. می دانستم بزودی ...

پدر چند روزی صبح زود از خانه بیرون می رفت و تا دیروقت برنمی گشت. در این چند روز فقط یکبار پدر را دیده بودم.

سکوت اتاق با زنگ در ساکت شد!

چه کسی می توانست باشد؟ پدر که کلید داشت! مادر در را باز کرد چهره ای خسته از پشت در نمایان شد. ریش هایش بلند شده بود. بدون کلامی وارد خانه شد و کنار دیوار نشست.

در چهره پدر خبرهای ناخوشایندی بود.

بالاخره انچه نباید می شد ، شده بود وگرنه این ساعت روز به خانه بر نمی گشت.

مدتی در سکوت گذشت. نگاه پدر لحظه ای به چشمان مادر افتاد.

پدر بلند گریه می کرد.

هیچوقت پدر را اینطور ندیده بودم. حتی رایا هم اینگونه گریه نمی کرد. به مادر که نگاه کردم پهنای صورتش را اشک پوشانده بود.

مادر ارام می گریست.

***

امروز یکشنبه است و ما به دیدن رایا می رویم.من خیلی خوشحالم. از صبح زود بیدار شدم.مادربزرگ وسایل رایا را در ساک او می گذارد. این ساک مدتی پیش رایاست و مدتی پیش ما.

هر وقت ساک پیش ماست مدتها به ان نگاه می کنم.

" – خوش به حال ساک. ساک می تواند مدتها پیش رایا بماند"

مادربزرگ ارام مشغول کار خود بود.

مادبزرگ همیشه ارام است.

دفعه پیش که به دیدن رایا رفته بودیم مادربزرگ یک ظرف غذا برای رایا اماده کرده بود.

" گلی قشنگش کرده بود "

انها همه غذا را بهم زدند. نمی دانم دنبال چه چیزی می گشتند!

پدر یک هندوانه بزرگ خریده بود.

 هندوانه را من برداشتم.

" – این دیگه نیازی به گشتن نداره ! "

به در ورودی که رسیدیم هندوانه از دستم افتاد و ترک خورد. پدر ان را از روی زمین برداشت و وارد شدیم.

باز هم همه ساک را بهم ریختند.

" – داخل ان را بگردید! "

تمام هندوانه را با چاقو گشتند.

ان هندوانه دیگر به درد سطل اشغال می خورد.

از دست خودم عصبانی بودم ، از بی عرضگی خودم. نمی توانستم خودم را تحمل کنم.

مادربزرگ دستی به سرم کشید. جریان خون را در دستهای مادربزرگ حس می کردم. دلم می خواست ....

از دور رایا را دیدم. همیشه یکنفر همراه او می امد. ایندفعه همراهش عوض شده بود.

خنده را روی لبانش می دیدم. برای من دست تکان می داد ، درست مثل بچه ها.

مدتها بود که موهایش را بلند نمی کرد. متوجه ناراحتی من شد . دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم ر بالا گرفت. نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.

دلم می خواست بغلش کنم و او را ببوسم.

مادربزرگ به سختی صورت رایا را بوسید.

***

از روی ایوان خانه مادربزرگ همه جا پیدا بود. جنگل انبوه با درختانی که سر به اسمان داشتند، سپیده دم ، مه غلیظی جنگل را در بر می گرفت. رودخانه ، کوههای سبز اطراف .

" صدای اب زیباترین صدایی است که می توان شنید "

اب چشمه بقدری سرد بود که نمی شد بیش از چند لحظه دست را در ان نگه داشت. چشمه از دل زمین می جوشید و به رودخانه می ریخت.

کنار چشمه دختری باریک اندام با چشمان ابی نشسته بود و کوزه سفالین خود را از اب پر می کرد.

چینهای پایین دامن قرمز بلندش خیس شده بود . موهای سیاه او از زیر روسری ابی کوتاهی که به سر داشت ، پیدا بود.

نگاه دختر به اب بود.

تمام رود ابی شده بود و رایا خود را در ان می شست.

رایا ابی شده بود.

ظرف اب پر شده بود و دستان کوچک و سفید دختر از سرمای اب قرمز شده بود.

وزش بادی نابهنگام موهای بلند رایا را در هم ریخت.

***

شبها کنار اجاق ، روی ایوان می نشستیم و مادربزرگ برای ما قصه می گفت.

رایا کودکانه به نغمه های مادربزرگ گوش می داد .

***

نیمه های شب با صدای رود  بیدار شدم و به درون اتاق رفتم و کنار مادربزرگ خوابیدم.

مادربزرگ صبح زود با چند شمع از خانه بیرون رفت . مه غلیظی تمام خانه را در بر گرفته بود.

نه جنگل پیدا بود ، نه رود ، نه ...

فقط صدای اب به گوش می رسید. چراغ امامزاده هم خاموش بود.

وسطهای روز چند نفر از دوستان رایا دنبال او امدند.

ولی انها اصلا شباهتی به رایا نداشتند.

پشت مادربزرگ پنهان شده بودم. چند ساعتی در ایوان منتظر ماندند.

سفره مادربزرگ برای همه پهن بود.

رایا از جنگل برگشت انها رایا را سوار ماشین کردند و با خود بردند.

مادربزرگ تکان نمی خورد. به ستون ایوان تکیه داده بود و به نقطه ای دور خیره شده بود.

نگاه مادربزرگ چقدر دور بود.

رود ارام گرفته بود و خورشید مه را ازبین برده بود اما گرمای همیشگی را نداشت.

***

امروز یکشنبه بود . چهره مادربزرگ غمگین و ناراحت است . او فقط یکشنبه ها می توانست رایا را ببیند اما ...

" – فقط یک ملاقات ، صبح ملاقاتی داشته..."

مادربزرگ باید یک هفته دیگر صبر کند ، انتظار بکشد.

مادربزرگ به انتظار عادت کرده است.

***

صدای جوی اب بیرون خانه با قوطیهای حلبی درون ان به گوش می رسد.

" – ولی اینجا نه صدای پرنده ای است ، نه صدای رودخانه ای ،  نه صدای چشمه ای ، نه حتی صدای جوی اب خیابانی به گوش می رسد.

اینجا فقط تاریکی است و تنهایی و یک پنجره که به افتاب اجازه ورود نمی دهد و سیاهی و تنهایی را توان گریختن از ان نیست.

سایه های تاریکی در جلوی پنجره در حال حرکتند. "

***

رایا هر سال نزدیک عید ، دو پرنده کوچک زیبا می خرید و تا موقع سال تحویل انها را نگه می داشت. با تحویل سال ، رایا قفس را جلو پنجره می گذاشت و در ان را باز می کرد. دو پرنده پرواز می کردند و دور می شدند.

پنجره خانه رایا تمام عید باز بود.

پنجره رایا چقدر بزرگ بود. از پنجره او همه جا نمایان بود.

رایا چقدر سعی کرده بود تا توانسته بود خانه ای با چنین پنجره ای بدست اورد.

***

امروز یکشنبه است و ما به دیدن رایا می رویم.شادی را براحتی می توان در چشمان مادربزرگ دید.

مادربزرگ به شادی عادت نداشت.

رایا خیلی خوشحال است. امروز صبح یکی از پرنده هایش جلو پنجره نشسته بود.

همراه او با دقت و کنجکاوی خاصی درباره ان پرنده می پرسد.

چهره رایا برافروخته است.

اولین بار بود که رایا را اینقدر عصبانی می دیدم.

اما مادربزرگ او را ارام می کند.

مادربزرگ هرجا باشد ، ارامش فرا می رسد.

***

صبح زود از خواب بیدار شدیم. مادربزرگ چند هفته ایست که صبح ها به دیدن رایا می رود....

پدربزرگ پرنده ها را دوست دارد.

رایا پرنده ها را دوست دارد.

پدربزرگ پرنده ها را ازاد دوست دارد.

رایا پرنده ها را ازاد دوست دارد.

پدربزرگ مردی با ایمان است.

پدر می گوید : " رایا انسانی با ایمان است"

پدربزرگ می گوید : " مردها گریه نمی کنند"

ولی رایا گریه می کند

من بارها گریه رایا را دیده ام.

پدربزرگ یکبار هم به دیدن رایا نرفت.

صدای گریه پدربزرگ از اتاق تاریک وسطی شنیده می شد. مادربزرگ روی ایوان ایستاده بود.

پهنای صورتش را اشک پوشانده بود.

مادربزرگ ارام می گریست.

پاییز نزدیک است . طبیعت اماده دگرگونی دیگری است. درخت نارنج ته باغ ، بعد از سالها دوباره بار داده است. پدربزرگ وقتی اندازه من بود ان را با دستهای خود کاشته بود.

***

امروز یکشنبه است .

ما به دیدن رایا می رویم. مادربزرگ از در وارد می شود. سبزه مادربزرگ بیش از هر چیز دیگر به چشم می اید.

مادربزرگ شمع ها را روشن می کند.

رایا تاریکی را دوست ندارد . مادربزرگ هر شب برای رایا شمع روشن می کند.

از اینجا پنجره خانه مادربزرگ پیداست. او پنجره خانه را همیشه باز می گذارد ، حتی در تاریک ترین شبها.

مادربزرگ از تاریکی نمی ترسد.

دورتر دو پرنده روی درخت بلندی نشسته اند و با صدای رود ، هم اواز شده اند.

تصویر سیاه مبهمی درون یک قاب قرار گرفته است. مادربزرگ قاب را در وسط قرار می دهد. گلهای سرخ در گلدان شیشه ای در یکطرف قاب قرار گرفته اند و سیبی قرمز در طرف دیگر ان.

روبان سفید مادربزرگ روی ساک رایا قرار گرفته است.

هوا ابری است . زمین اماده رویش دوباره است. رود ترانه سکوت را زمزمه می کند تا اینبار هفت سین مادربزرگ کامل شود.

دیگر کسی مراقب رایا نیست.

ش.فریاد

پاییز ۷۹

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک
دوشنبه ۳ دی ،۱۳۸٦ - شهرام فریاد

   اولين نمايشگاه عکس ّ ش . فرياد ّ اسفند ۸۵   

 

فریاد

دریا خندید در دور دست...

ری رااااااااا

ماهی سیاه کوچولو

بدون عنوان

و من پری کوچک غمگینی را می شناسم ...

بدون عنوان

ققنووووووووس

انگاه زمین سرد شد ...

بدون عنوان

بدون عنوان

بدون عنوان

بدون عنوان

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده ...

لینک
چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - شهرام فریاد

   می خوام رفتگر بشم!!!   

خوش بحال رفتگر مهربون

همه دوسش دارن!

شبای عید ٬ تمام کوچه به او عیدی می دن.

یکی ٬ دوتا ٬ سه تا ٬ ... اووه... می شه خیلی.

تازه اون اقایی که خونش سر کوچه است و یه ماشین قشنگ داره٬ بهش بیشتر هم می ده.

 « می خوام رفتگر بشم »

اوخ اوخ اوخ ٬ بابام داره می اد ٬ الان اگه اینارو ببینه ٬ باز مجبور می شم از اون خوابای سخت ببینم!

ش. فریاد

بهار ۸۰

لینک
یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - شهرام فریاد

   گيتار   

- بابا٬ بابا ٬ بابا ...

خواب دیدم که یک گیتاریست بزرگ شدم.

مثل همونیکه دیشب به کنسرتش رفتیم.

- مگه خواب قحطی بود؟!!!

از این به بعد فقط باید خواب ببینی که دکتر یا مهندس شدی ٬ فهمیدی ی ی ...؟

اصلا اگه خوابهایی رو که گفتم امشب نبینی ٬ گیتارت رو می برم پس می دم!

وای خدایاااا

کاش دیشب نخوابیده بودم٬ خواهش می کنم کاری کن که امشب خوابهایی رو که بابام گفت ٬ ببینم.

بخاطر من !

   نه نه نه

      به خاطر گیتارم.

            خواهش می کنم...

ش. فریاد

بهار ۸۰

لینک
یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥ - شهرام فریاد

   تولد   

از پس دردی طولانی

                           متولد شدم

در جایی که افتاب

ردای بلند خاکستری خویش را به تن کرده بود

و زمین

     سبز

        از ان روی که

                      انسانی را در بر می گرفت.

و خلق

    در خروش

     همچون دریایی طوفان زده

و چه دردناک بود این تولد.

بودنش را

    توان ان نبود

        که دریابمش

و من در ان روز تولد یافتم

تا جهان همچنان با وهن در ستیز باشد.

**

دیگر بار نیز متولد شده بودم (در گمانم )

و باز در رفتن بود که حضور می یافتم

زمان با موجدانش در می گذرد

و من

    در زمان

            تولد می یابم.

تا نه نبود انها

   که زایش انها

     که بودنم را ...

ش. فریاد

۷۹/۹/۱۳

لینک
دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥ - شهرام فریاد

   کلبه هور   

ماشین باسرعت مجاز در امتداد جاده حرکت می کرد.جاده با چراغ های برق اطراف ان فقط قابل رویت بود.رطوبت و شرجی هوا با اسمان پر از ابر شدت یافته بود و هیچ ستاره ای در اسمان دیده نمی شد.سکوت در گوش های ما دو نفر نعره می زد.هیچ جنبشی وجود نداشت و موجی دیده نمی شد.دریا در خواب بود .

 

برگشتم 

 

 و به نیما که در حال رانندگی بود نگاهی انداختم او نیز حرکتی نداشت فقط فرمان ماشین بود که گاهی به چپ و راست متمایل می شد.نگاه مرا نیز ندید.

 

*

 

ناگهان همه چراغهای اطراف جاده خاموش شد! چراغهای ماشین رو به کم سویی گذاشت تا خاموش شد. نیما چراغهای ماشین را چند بار روشن و خاموش کرد ولی هیچ چراغی روشن نشد.تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته بود.هیچ چیزی قابل رویت نبود. نگاه نیما را روی صورتم احساس کردم.ماشین به جای نامعلومی در حال حرکت بود. سکوت انقدر بلند بیداد می کرد که که من انگشتانم را در دو گوشم فرو بردم.

 

چشمانم را بسته بودم هر چند باز بودن انها نیز فرقی نداشت.ماشین در دست اندازی افتاد ٬ با صدای بلند ٬  نیما را صدا زدم ولی او چیزی نمی شنید.سرعت ماشین در حال کم شدن بود. ماسه های کنار ساحل حرکت ماشین را کند می کردند. چشمانم را باز کردم ماه در نزدیکی ساحل با انبوهی ستاره گان  نور افشانی می کرد . موجهای دریا به صخره کنار ساحل می خوردند و قطرات اب روی شیشه ماشین پرت می شد.نیما را صدا کردم اما جوابی نداد. ترس غریبی در ساحل لنگر انداخته بود .

 

دورتر اتشی دیدم و مردان و زنانی که دور ان حلقه زده بودند ٬ صدای همهمه انان هر لحظه بیشتر می شد.از ماشین پیاده شدم و به سمت اتش دویدم. بنظر فاصله کمی می امد اما مسافتی طولانی طی کردم تا به حلقه انان رسیدم.

 

دو زن و مرد جوان انسوی اتش به هم خیره شده بودند و بقیه مشغول پایکوبی بودند.

 

- ببخشید ٬ می خواهیم برگردیم به مرکز جزیره ولی راه را گم کرده ایم.

 

سکوتی سنگین حلقه را فرا گرفت٬  نگاه انان روی من سنگینی می کرد.به هم نگاهی انداختند ٬ زن مسنی یک لیوان نوشیدنی به من تعارف کرد انقدر شور بود که نتوانستم بخورم.برگشتم تا از پیرزن تشکر کنم اما اورا ندیدم.نگاهم را بسوی اتش چرخاندم ولی اتشی نبود٬ هیچ چیز نبود.سیاهی بود و تاریکی و سکوت که ارام ارام غریو خود را بلندتر می کرد.دریا ارام گرفته بود و صخره کنار دریا نیز هم.

 

صدای نیما را شنیدم که با صدای بلند مرا صدا می زد. میان من و او یک صخره و مسافت زیادی روی اب فاصله بود.

 

**

 

چیزی یادم نمی اید٬ گرمای مرطوب و سوزان افتاب  صورتم را می سوزاند. کف های ساحل را روی صورتم احساس می کردم .مردی بومی مرا به گوشه ای کشاند و کت خود را روی شانه ام انداخت .برای ارامش و خونسردی او پاسخی نمی یافتم.

 

***

 

به سمت هتل برگشتم در راه زن مسن را دیدم ایستاد و لحظه ای به من نگاه کرد.لیوانی نوشیدنی به من تعارف کرد و گفت :

 

- شور نیست!

 

تمام لیوان را سر کشیدم. دمای بدنم به حالت طبیعی بر می گشت.خواستم لیوان را به او برگردانم ولی نبود. اطرافم را پی او جستجو کردم ٬ زن و مرد جوان را دیدم که زیر یک نخل بلند به هم خیره شده بودند.زن جوان نگاهی به من انداخت و دوباره به مرد جوان خیره شد.

 

***

 

وارد اتاقم در هتل شدم به اتاق نیما زنگ زدم اما کسی گوشی را بر نداشت . از میهماندار هتل سراغ او را گرفتم ٬ او گفت که این اتاق ماههاست که خالیست.

 

تلفن همراهم را پیدا نمی کردم ٬ از تلفن اتاقم به ان زنگ زدم ٬ شخصی گوشی را برداشت.

 

گفتم:

 

- سلام٬ ببخشید من تلفن...

 

صدای اشنای زن مسنی حرفم را قطع کرد و گفت:

 

- بله ٬ شما ان را جا گذاشتید.

 

ادرس او را پرسیدم ٬ گفت :

 

- کیش ٬ جاده جهان ٬ کلبه هور!

 

 

 

 

ش. قریاد

۸۵/۱۰/۳۰

لینک
شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥ - شهرام فریاد