رايا

رایا

هر سال ، مادربزرگ سال را تحویل می کرد. یکی از سبزه هایی را که خودش ریخته بود بر می داشت و از خانه بیرون می رفت. بعد زنگ در به صدا در می امد ، مادر در را باز می کرد و ....

مادربزرگ عید خانه ما بود. با ورود او سال ، تحویل می شد. دور سبزهای مادربزرگ ، روبان قرمز پیچیده شده بود. بعد نوبت عیدی های پدر و مادر بود.

روی میز هفت سین ما سبزه  مادربزرگ  بیش از همه به چشم می امد. در کنار ان سیب، سنبل ، سماق ،  سمنو، سکه و یک روبان سفید می گذاشت :

" -  سفیدی برای پاکی دلها و سفید بختی ادمها!"

اماسفره هفت سین رایا با بقیه فرق می کرد. چیزهایی در سفره رایا بود که تا به ان روز در هیچ سفره هفت سینی ندیده بودم.

در نگاه اول هیچ شباهتی به یک هفت سین نداشت. اما سبزه کنار میز با روبان سرخ دور ان مرا به یاد سبزه مادربزرگ می انداخت. سیب روی میز هم قرمز قرمز بود.

یادم نمی امد سیب سفره ما چه رنگی بود

" – ولی این سفره که فقط دو سین داره ! "

خنده رایا را در ان لحظه هیچوقت از یاد نمی برم. انگار همین دیروز بود یا همین الان، و او دارد به من می خندد.

" –  سلااااام ... عیدت مبارک... "

" – ببخشید ، سلام عید شما هم مبارک رایا ! پس هفت سین ت کو ؟ "

به میز اشاره کرد و گفت :

" – ایناها! "

" – مگه می خوای مسافرت بری؟ "

یک نقاشی قاب شده روی میز دیده می شد، در کنار قاب یک دسته گل سرخ در یک گلدان شیشه ای قرار داشت.

حافظ سفره رایا با حافظ بقیه سفره ها تفاوت داشت.

پنجره رایا باز هم باز بود.

رایا لباس سیاه بلندی به تن کرده بود. موهای بلندش تا روی شانه هایش می رسید.

چقدر رایا زیبا شده بود

چقدر رایا را دوست داشتم.

دستم را گرفت و بطرف اتاق رفتیم. هدیه عید من یک بسته صورتی بود.

مرا بوسید و به چشمهایم نگاه کرد.

هیچگاه توان نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم.

با وسواسی که خاص رایا بود بسته را باز کردم. یک کتاب داستان بود با جلد سفید، تصویر یک مرد با موهای مجعد و ریشهای نسبتا بلند ، کیسه ای هم روی دوشش بود.

هدیه هر سال رایا با سال قبل فرق می کرد. عید گذشته یک نوار قصه به من هدیه داده بود.

رایا همیشه متفاوت بود، کارهایش ، رفتارش ، حرف زدنش ، لباس پوشیدنش ، نگاهش ، فقط موهایش در بیشتر مواقع بلند بود.

بین پدر و رایا به کندی کلماتی ردوبدل می شد. هرگاه لب به سخن باز می کردند طنین صدایشان سکوت اتاق را اشفته می کرد. به ندرت که چشمهایشان به هم می افتاد حرف هایشان هم قطع می شد.

بغض گلوی پدر را گرفته بود و چشمان رایا خیس شده بود.

رایا بلند می خندید و از من می خواست که صدای موسیقی را بلندتر کنم.

می خواستم بگویم :

" -  دیگه از این بلندتر نمی شه ! "

موسیقی خانه رایا با بقیه موسیقی ها تفاوت داشت.

صدای رایا با بقیه صداها تفاوت داشت.

شب کنار پدر نشسته بودم. می خواستم داستان کتاب را برایش تعریف کنم.

پدر سیگاری روشن کرده بود . سیگار پدر شبیه سیگاری بود که روی میز رایا قرار داشت.

با فاصله به سیگار پک می زد.

" پدر با سیگار کشیدن من مخالف است."

گهگاه که چشمانش خیس می شد، فورا  سیگار را به لب می گرفت. احساس خوبی نداشتم.

تا ان روز گریه پدر را ندیده بودم.

" – مگر مردها هم گریه می کنند! "

پدر یکبار هم برای من گریسته بود و مادر با همه اشوبی که در دلش بود به او دلداری داده بود.

***

افتاب تابستان مستقیم به چشمهایم می خورد. از خواب بیدار شدم.

پدر باز هم در خانه نبود. مادر پشت پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می کرد. هر چقدر سعی کردم نفهمیدم به کجا نگاه می کند.

نگاه مادر چقدر دور بود.

سکوت گوشخراشی در خانه شنیده می شد.

مادر از صبح با من حرفی نزده بود. توان پرسیدن سوال از او را نداشتم. می دانستم بزودی ...

پدر چند روزی صبح زود از خانه بیرون می رفت و تا دیروقت برنمی گشت. در این چند روز فقط یکبار پدر را دیده بودم.

سکوت اتاق با زنگ در ساکت شد!

چه کسی می توانست باشد؟ پدر که کلید داشت! مادر در را باز کرد چهره ای خسته از پشت در نمایان شد. ریش هایش بلند شده بود. بدون کلامی وارد خانه شد و کنار دیوار نشست.

در چهره پدر خبرهای ناخوشایندی بود.

بالاخره انچه نباید می شد ، شده بود وگرنه این ساعت روز به خانه بر نمی گشت.

مدتی در سکوت گذشت. نگاه پدر لحظه ای به چشمان مادر افتاد.

پدر بلند گریه می کرد.

هیچوقت پدر را اینطور ندیده بودم. حتی رایا هم اینگونه گریه نمی کرد. به مادر که نگاه کردم پهنای صورتش را اشک پوشانده بود.

مادر ارام می گریست.

***

امروز یکشنبه است و ما به دیدن رایا می رویم.من خیلی خوشحالم. از صبح زود بیدار شدم.مادربزرگ وسایل رایا را در ساک او می گذارد. این ساک مدتی پیش رایاست و مدتی پیش ما.

هر وقت ساک پیش ماست مدتها به ان نگاه می کنم.

" – خوش به حال ساک. ساک می تواند مدتها پیش رایا بماند"

مادربزرگ ارام مشغول کار خود بود.

مادبزرگ همیشه ارام است.

دفعه پیش که به دیدن رایا رفته بودیم مادربزرگ یک ظرف غذا برای رایا اماده کرده بود.

" گلی قشنگش کرده بود "

انها همه غذا را بهم زدند. نمی دانم دنبال چه چیزی می گشتند!

پدر یک هندوانه بزرگ خریده بود.

 هندوانه را من برداشتم.

" – این دیگه نیازی به گشتن نداره ! "

به در ورودی که رسیدیم هندوانه از دستم افتاد و ترک خورد. پدر ان را از روی زمین برداشت و وارد شدیم.

باز هم همه ساک را بهم ریختند.

" – داخل ان را بگردید! "

تمام هندوانه را با چاقو گشتند.

ان هندوانه دیگر به درد سطل اشغال می خورد.

از دست خودم عصبانی بودم ، از بی عرضگی خودم. نمی توانستم خودم را تحمل کنم.

مادربزرگ دستی به سرم کشید. جریان خون را در دستهای مادربزرگ حس می کردم. دلم می خواست ....

از دور رایا را دیدم. همیشه یکنفر همراه او می امد. ایندفعه همراهش عوض شده بود.

خنده را روی لبانش می دیدم. برای من دست تکان می داد ، درست مثل بچه ها.

مدتها بود که موهایش را بلند نمی کرد. متوجه ناراحتی من شد . دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم ر بالا گرفت. نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.

دلم می خواست بغلش کنم و او را ببوسم.

مادربزرگ به سختی صورت رایا را بوسید.

***

از روی ایوان خانه مادربزرگ همه جا پیدا بود. جنگل انبوه با درختانی که سر به اسمان داشتند، سپیده دم ، مه غلیظی جنگل را در بر می گرفت. رودخانه ، کوههای سبز اطراف .

" صدای اب زیباترین صدایی است که می توان شنید "

اب چشمه بقدری سرد بود که نمی شد بیش از چند لحظه دست را در ان نگه داشت. چشمه از دل زمین می جوشید و به رودخانه می ریخت.

کنار چشمه دختری باریک اندام با چشمان ابی نشسته بود و کوزه سفالین خود را از اب پر می کرد.

چینهای پایین دامن قرمز بلندش خیس شده بود . موهای سیاه او از زیر روسری ابی کوتاهی که به سر داشت ، پیدا بود.

نگاه دختر به اب بود.

تمام رود ابی شده بود و رایا خود را در ان می شست.

رایا ابی شده بود.

ظرف اب پر شده بود و دستان کوچک و سفید دختر از سرمای اب قرمز شده بود.

وزش بادی نابهنگام موهای بلند رایا را در هم ریخت.

***

شبها کنار اجاق ، روی ایوان می نشستیم و مادربزرگ برای ما قصه می گفت.

رایا کودکانه به نغمه های مادربزرگ گوش می داد .

***

نیمه های شب با صدای رود  بیدار شدم و به درون اتاق رفتم و کنار مادربزرگ خوابیدم.

مادربزرگ صبح زود با چند شمع از خانه بیرون رفت . مه غلیظی تمام خانه را در بر گرفته بود.

نه جنگل پیدا بود ، نه رود ، نه ...

فقط صدای اب به گوش می رسید. چراغ امامزاده هم خاموش بود.

وسطهای روز چند نفر از دوستان رایا دنبال او امدند.

ولی انها اصلا شباهتی به رایا نداشتند.

پشت مادربزرگ پنهان شده بودم. چند ساعتی در ایوان منتظر ماندند.

سفره مادربزرگ برای همه پهن بود.

رایا از جنگل برگشت انها رایا را سوار ماشین کردند و با خود بردند.

مادربزرگ تکان نمی خورد. به ستون ایوان تکیه داده بود و به نقطه ای دور خیره شده بود.

نگاه مادربزرگ چقدر دور بود.

رود ارام گرفته بود و خورشید مه را ازبین برده بود اما گرمای همیشگی را نداشت.

***

امروز یکشنبه بود . چهره مادربزرگ غمگین و ناراحت است . او فقط یکشنبه ها می توانست رایا را ببیند اما ...

" – فقط یک ملاقات ، صبح ملاقاتی داشته..."

مادربزرگ باید یک هفته دیگر صبر کند ، انتظار بکشد.

مادربزرگ به انتظار عادت کرده است.

***

صدای جوی اب بیرون خانه با قوطیهای حلبی درون ان به گوش می رسد.

" – ولی اینجا نه صدای پرنده ای است ، نه صدای رودخانه ای ،  نه صدای چشمه ای ، نه حتی صدای جوی اب خیابانی به گوش می رسد.

اینجا فقط تاریکی است و تنهایی و یک پنجره که به افتاب اجازه ورود نمی دهد و سیاهی و تنهایی را توان گریختن از ان نیست.

سایه های تاریکی در جلوی پنجره در حال حرکتند. "

***

رایا هر سال نزدیک عید ، دو پرنده کوچک زیبا می خرید و تا موقع سال تحویل انها را نگه می داشت. با تحویل سال ، رایا قفس را جلو پنجره می گذاشت و در ان را باز می کرد. دو پرنده پرواز می کردند و دور می شدند.

پنجره خانه رایا تمام عید باز بود.

پنجره رایا چقدر بزرگ بود. از پنجره او همه جا نمایان بود.

/ 3 نظر / 12 بازدید
مهران فره راز

با سلام. من مهران فره راز هستم . ۲۴ سال سن دارم و در بلوار ابوذر خيابان پيروزی تهران زندگی می کنم . من يک وبلاگ دارم که تازه درستش کردم ... وبلاگ من تشکیل شده از اخبار و اتفاقات روز دنیاکه خودم بهشون علاقه دارم ... بهتون پيشنهاد مي کنم که نوشته های منو بخونید چون جالبه... و خوشحال ميشم اگر نظری داشتيد برم بنویسید ... از دوستانی هم که به این وبلاگ سر می زنن میخوام که به وبلاگ من هم تشریف بیارن و نوشته های منو بخونن و نظرشونو در مورد نوشته های من به من بگن. با تشکر... مهران فره راز. وبلاگ من :

فاطمه

چقدر لطیف نوشتی ... چطور دلت اومده از ۷۹ تا ۸۶ صبر کنی!