کلبه هور

ماشین باسرعت مجاز در امتداد جاده حرکت می کرد.جاده با چراغ های برق اطراف ان فقط قابل رویت بود.رطوبت و شرجی هوا با اسمان پر از ابر شدت یافته بود و هیچ ستاره ای در اسمان دیده نمی شد.سکوت در گوش های ما دو نفر نعره می زد.هیچ جنبشی وجود نداشت و موجی دیده نمی شد.دریا در خواب بود .

 

برگشتم 

 

 و به نیما که در حال رانندگی بود نگاهی انداختم او نیز حرکتی نداشت فقط فرمان ماشین بود که گاهی به چپ و راست متمایل می شد.نگاه مرا نیز ندید.

 

*

 

ناگهان همه چراغهای اطراف جاده خاموش شد! چراغهای ماشین رو به کم سویی گذاشت تا خاموش شد. نیما چراغهای ماشین را چند بار روشن و خاموش کرد ولی هیچ چراغی روشن نشد.تاریکی مطلق همه جا را فرا گرفته بود.هیچ چیزی قابل رویت نبود. نگاه نیما را روی صورتم احساس کردم.ماشین به جای نامعلومی در حال حرکت بود. سکوت انقدر بلند بیداد می کرد که که من انگشتانم را در دو گوشم فرو بردم.

 

چشمانم را بسته بودم هر چند باز بودن انها نیز فرقی نداشت.ماشین در دست اندازی افتاد ٬ با صدای بلند ٬  نیما را صدا زدم ولی او چیزی نمی شنید.سرعت ماشین در حال کم شدن بود. ماسه های کنار ساحل حرکت ماشین را کند می کردند. چشمانم را باز کردم ماه در نزدیکی ساحل با انبوهی ستاره گان  نور افشانی می کرد . موجهای دریا به صخره کنار ساحل می خوردند و قطرات اب روی شیشه ماشین پرت می شد.نیما را صدا کردم اما جوابی نداد. ترس غریبی در ساحل لنگر انداخته بود .

 

دورتر اتشی دیدم و مردان و زنانی که دور ان حلقه زده بودند ٬ صدای همهمه انان هر لحظه بیشتر می شد.از ماشین پیاده شدم و به سمت اتش دویدم. بنظر فاصله کمی می امد اما مسافتی طولانی طی کردم تا به حلقه انان رسیدم.

 

دو زن و مرد جوان انسوی اتش به هم خیره شده بودند و بقیه مشغول پایکوبی بودند.

 

- ببخشید ٬ می خواهیم برگردیم به مرکز جزیره ولی راه را گم کرده ایم.

 

سکوتی سنگین حلقه را فرا گرفت٬  نگاه انان روی من سنگینی می کرد.به هم نگاهی انداختند ٬ زن مسنی یک لیوان نوشیدنی به من تعارف کرد انقدر شور بود که نتوانستم بخورم.برگشتم تا از پیرزن تشکر کنم اما اورا ندیدم.نگاهم را بسوی اتش چرخاندم ولی اتشی نبود٬ هیچ چیز نبود.سیاهی بود و تاریکی و سکوت که ارام ارام غریو خود را بلندتر می کرد.دریا ارام گرفته بود و صخره کنار دریا نیز هم.

 

صدای نیما را شنیدم که با صدای بلند مرا صدا می زد. میان من و او یک صخره و مسافت زیادی روی اب فاصله بود.

 

**

 

چیزی یادم نمی اید٬ گرمای مرطوب و سوزان افتاب  صورتم را می سوزاند. کف های ساحل را روی صورتم احساس می کردم .مردی بومی مرا به گوشه ای کشاند و کت خود را روی شانه ام انداخت .برای ارامش و خونسردی او پاسخی نمی یافتم.

 

***

 

به سمت هتل برگشتم در راه زن مسن را دیدم ایستاد و لحظه ای به من نگاه کرد.لیوانی نوشیدنی به من تعارف کرد و گفت :

 

- شور نیست!

 

تمام لیوان را سر کشیدم. دمای بدنم به حالت طبیعی بر می گشت.خواستم لیوان را به او برگردانم ولی نبود. اطرافم را پی او جستجو کردم ٬ زن و مرد جوان را دیدم که زیر یک نخل بلند به هم خیره شده بودند.زن جوان نگاهی به من انداخت و دوباره به مرد جوان خیره شد.

 

***

 

وارد اتاقم در هتل شدم به اتاق نیما زنگ زدم اما کسی گوشی را بر نداشت . از میهماندار هتل سراغ او را گرفتم ٬ او گفت که این اتاق ماههاست که خالیست.

 

تلفن همراهم را پیدا نمی کردم ٬ از تلفن اتاقم به ان زنگ زدم ٬ شخصی گوشی را برداشت.

 

گفتم:

 

- سلام٬ ببخشید من تلفن...

 

صدای اشنای زن مسنی حرفم را قطع کرد و گفت:

 

- بله ٬ شما ان را جا گذاشتید.

 

ادرس او را پرسیدم ٬ گفت :

 

- کیش ٬ جاده جهان ٬ کلبه هور!

 

 

 

 

ش. قریاد

۸۵/۱۰/۳۰

/ 4 نظر / 28 بازدید
سلملی

خيلی واقعی بود، ‌داشتم دندونام رو تمام مدت روی هم فشار می دادم!!!!

فاطمه

بین رویا و واقعیت مرز مشخصی نیست. شاید حتی نشه گفت کدوم واقعی تره! این که در واقعیت گم بشی سخت تره یا در دنیای وهم انگیز درون! اینکه در واقعیت با کسی حرف بزنی که نشناسیش عجیب تره یا در رویا! در هر حال این دو تا اینقدر به هم آغشته ان که گاهی نمیشه از هم تفکیکشون کرد! و اصلا چرا باید تفکیک بشن! این عین زندگیه! داستان جالبی بود!

jouibar

خیلی جالب بود و واقعی. باز هم بنویس ... در ضمن مرسی از کامنتی که گذاشتی

می گل بنده علی

جالب ولی سنگين کمی هم مغشوش ولی در کل زيبا بود